و خدای نیمکت آبی...
من آن شب جایی قدم زدم که روزی با تو شانه به شانه قدم می گذاردیم..من بی تو با هر قدم می مردم و تو نبودی تا من دست تو را بگیرم و در هر بار خندیدن تو جانم آرام بگیرد.
نمیدانی گام هایم چه سنگین و مردد بودند و چشمانم چگونه به هر سو به دنبال تو می گشتند. با هر قدم یک دنیا خاطرات شیرین تو مرور می شدند . خاطراتی که یاد آور هزاران لحظه ی ناب و دوست داشتنی می باشند.
از راه خانه ات که نیامدی روی نیمکت آبی نشسته بودم...تنها تا تو بیایی. تو بی شک می دانستی که من همان جا خواهم نشست. نیمکت آبی بی تو طراوتی نداشت .او هم حضور تو را تمنا می کرد...
من با طرح خیال تو آن قدر حرف زدم که گویی سال هاست منتظر گوشی برای شنیدنم و تو همچون همیشه آن قدر خوب مرا گوش می کردی که من بیشتر از همیشه عاشق می شدم.
دردانه! من بیشتر از همیشه نیاز مند دستان توام. بی تو سردم می شود. و بدون خنده های دلربای تو می میرم. دردانه ی من ! نمیدانی چقدر آغوش تو را کم می آورم و شانه ات که تکیه گاه خستگی های من بودند. آن سر انگشتان نازنین و پیشانی ات که تندیسی از محبت اند. من نگاه مهربان تو را کم می آورم.
نمیدانم تو هم گاهی شب ها در اتاقت قدم می زنی و ستاره ها را تماشا می کنی یا نه؟ نمیدانم چشمان تو هم گاهی نیازمند باریدن می شوند و آیا دلت می خواهد در آغوشی بی دقدقه تمام دقدقه هایت را گریه کنی و آنوقت سبک تر از همیشه و آرام با لبخندی بر گوشه ی لبت به خواب روی ؟ نمیدانم هوای نیمکت آبی دوستیمان خاطر تو را هم نوازش می کند یا نه ؟
آن شب نم نم باران می بارید و تو بی تردید به یاد می آوری لحظه های بارانی دوستیمان را. به گمانم آسمان می بارید تا درخت سیب تشنه نماند. آن شب عطر سیب آن قدر در هوا می پیچید که به گمانم همه ی درختان عاشق می شدند. همه ی پرندگان عاشق می شدند. شاید خدا هم عاشق می شد. آن شب هر بوسه ای طرح خدا می گرفت و تو نبودی تا من بوسه هایم را تن پوش تو کنم. تو نبودی تا من تو را مهر باران کنم...
دردانه! عطر سیب آن شب از سنگ فرش هایی که تو گذر میکردی فضا را پر از تو می کرد. خواستم بگویم شاخه گلی برایت گذاشته ام- روی نیمکت آبی! بردار...
نلی
+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 23 آبان1388 و ساعت
19:20 |