و خدای این شب ها...
وای که چقدر دلم برای بوسیدن آن چشمان رویایی تنگ شده. چقدر دلم برای آن خنده های همیشه شیرین تنگ شده. برای آن دستان پر از مهر و آغوشی بی دقدقه...
این روز ها بدون اغراق هر لحظه در خاطرم مرور می شوی و آن هنگام که بی اختیار حلقه ی اشک بر چشمانم نقش می بندد براستی آغوش تو را کم می آورم...آغوشی که برای من امن ترین و آرام ترین است...
من هر بار که قصد نوشتن از تو می کنم بی اختیار گونه هایم تر می شوند... حالا هم دلم می خواهد تو بودی و مثل هر بار در آغوش تو هق هق می گریستم.... اما تو نیستی تا حتی با نوازش انگشتانت اشک گونه های مرا پاک کنی و با نگاهی مهتابی در چشمانم نگاه کنی و بعد با لبخندی دردانه مرا مست و آرام کنی....
حالا من ماندم و پیراهنی از تو یادگار...پیراهنی که اگر هزار بار ببوسم و ببویمش سیر نمی شوم و هر بار عطر سیب مرا مست تر از همیشه می کند.... من عطر پیراهن تو را به دنیا نمی دهم...
نلی

