تبليغاتX
سکوت
و خدای همه...

این روزها چقدر خسته ام. خسته از خنده هایی که باید آن چه در من می گذرد را پنهان کند. خسته از بودنی با تکرار نبودن تو . خسته از آن چه نمی دانم و تلاش می کنم...

خسته از گریه های بی صدا و رو اندازی که هر شب اشکهای مرا پاک می کند. این روز ها خسته ام . از این تنهایی و این سکوت. از این که من می خندم و خنده های من نه مرا زیبا می کند ونه مرهم دردهای من است .

این روز ها خسته ام . از هزار باید و شاید. از این که من نمی توانم آنچه را که می خواهم حتی به زبان بیاورم. من خنده های تکراری نمی خواهم . من می خواهم در آغوش تو بگریم  و تو مرا گرم در آغوش گیری تا بدون طرح واژه ای عطر سیب را حس کنیم. مثل همیشه...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 0:20 |
و خدای باران...

امروز باران می آمد. مثل دیروز...  اما یک روز بارانی با تو هرگز از یاد من نمی رود. هنوز هم باران تو را به یاد من می آورد و هر بار که در ذهنم مرور می شوی چشمان من و زمین هر دو خیس می شویم ....

تو نیستی تا زیر باران خیس شویم یا چتر تو ما را به هم نزدیک تر کند. آن قدر که گرمای تنت مرا  غرق تمنا کند. آن قدر که چشمان تو بخندند و من با خنده های تو جان بگیرم. تو نیستی اما هنوز دستان تو در دست من است و من هنوز از گرمای وجودت غرق محبت می شوم.

گاهی می اندیشم که دردانه ی من همیشه دردانه ی من خواهد بود و آن وقت آن قدر خدا را شکر می کنم که حتی با نبودنش عطر سیب را حس می کنم و می توانم به وسعت دنیا دوستش بدارم.

آری هنوز عطر سیب مرا عاشق می کند . هنوز مرا غرق تمنا می کند . هنوز چشمان مرا خیس میکند... هنوز باران می بارد....

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت 0:44 |
و خدای نیمکت آبی...

من آن شب جایی قدم زدم که روزی با تو شانه به شانه قدم می گذاردیم..من بی تو با هر قدم می مردم و تو نبودی تا من دست تو را بگیرم و در هر بار خندیدن تو جانم آرام بگیرد.

 نمیدانی گام هایم چه سنگین و مردد بودند و چشمانم چگونه به هر سو به دنبال تو می گشتند. با هر قدم یک دنیا خاطرات شیرین تو مرور می شدند . خاطراتی که یاد آور هزاران لحظه ی ناب و دوست داشتنی می باشند.

 از راه خانه ات که نیامدی روی نیمکت آبی نشسته بودم...تنها تا تو بیایی. تو بی شک می دانستی که من همان جا خواهم نشست.  نیمکت آبی بی تو طراوتی نداشت .او هم حضور تو را تمنا می کرد...

من با طرح خیال تو آن قدر حرف زدم که گویی سال هاست منتظر گوشی برای شنیدنم و تو همچون همیشه آن قدر خوب مرا گوش می کردی که من بیشتر از همیشه عاشق می شدم.

دردانه! من بیشتر از همیشه نیاز مند دستان توام. بی تو سردم می شود. و بدون خنده های دلربای تو می میرم. دردانه ی من ! نمیدانی چقدر آغوش تو را کم می آورم و شانه ات که تکیه گاه خستگی های من بودند. آن سر انگشتان نازنین و پیشانی ات که تندیسی از محبت اند. من نگاه مهربان تو را کم می آورم.

نمیدانم تو هم گاهی شب ها در اتاقت قدم می زنی و ستاره ها را تماشا می کنی یا نه؟ نمیدانم چشمان تو هم گاهی نیازمند باریدن می شوند و آیا دلت می خواهد در آغوشی بی دقدقه تمام دقدقه هایت را گریه کنی و آنوقت سبک تر از همیشه و آرام با لبخندی بر گوشه ی لبت به خواب روی ؟ نمیدانم هوای نیمکت آبی دوستیمان خاطر تو را هم نوازش می کند یا نه ؟  

آن شب نم نم باران می بارید و تو بی تردید به یاد می آوری لحظه های بارانی دوستیمان را. به گمانم آسمان می بارید تا درخت سیب تشنه نماند. آن شب عطر سیب آن قدر در هوا می پیچید که به گمانم همه ی درختان عاشق می شدند. همه ی پرندگان عاشق می شدند. شاید خدا هم عاشق می شد. آن شب هر بوسه ای طرح خدا می گرفت و تو نبودی تا من بوسه هایم را تن پوش تو کنم. تو نبودی تا من تو را مهر باران کنم...

دردانه! عطر سیب آن شب از سنگ فرش هایی که تو گذر میکردی فضا را پر از تو می کرد. خواستم بگویم شاخه گلی برایت گذاشته ام- روی نیمکت آبی! بردار...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 19:20 |

و خدای این شب ها...

وای که چقدر دلم برای بوسیدن آن چشمان رویایی تنگ شده. چقدر دلم برای آن خنده های همیشه شیرین تنگ شده. برای آن دستان پر از مهر و آغوشی بی دقدقه...

این روز ها بدون اغراق هر لحظه در خاطرم مرور می شوی و آن هنگام که بی اختیار حلقه ی اشک بر چشمانم نقش می بندد براستی آغوش تو را کم می آورم...آغوشی که برای من امن ترین و آرام ترین است...

من هر بار که قصد نوشتن از تو می کنم بی اختیار گونه هایم تر می شوند... حالا هم دلم می خواهد تو بودی و مثل هر بار در آغوش تو هق هق می گریستم.... اما تو نیستی تا حتی با نوازش انگشتانت اشک گونه های مرا پاک کنی و با نگاهی مهتابی در چشمانم نگاه کنی و بعد با لبخندی دردانه مرا مست و آرام کنی....

حالا من ماندم و پیراهنی از تو یادگار...پیراهنی که اگر هزار بار ببوسم و ببویمش سیر نمی شوم و هر بار عطر سیب مرا مست تر از همیشه می کند.... من عطر پیراهن تو را به دنیا نمی دهم...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 22:29 |
و خدای همه...

خدایا! گاهی  شرم می کنم از این که نام مقدس انسان بر همچون منی گذارده شده... گاهی شرم می کنم که من هم  میان این آدم ها هر روز که می گذرد بیشتر از خلوص این عالم کم می کنم و به این می اندیشم که تو هنوز از آینده ی بشریت نا امید نشده ای ! 

این یعنی که تو هنوز خسته نشدی و هنوز دل بسته ای که بشر رسالت انسان بودنش را ارج نهد. این یعنی هنوز هستند کسانی که تعالی انسان بودن را به کمال می رسانند... این یعنی اینکه هنوز میتوان انسان بود و به نام خود بالید....

من گاهی خسته می شوم از آدم هایی که جز خود را نمی بینند اما همچنان بر این باورم که در برابر هر دشمن یکی هست که دوست بدارد و در برابر هر دروغ گو یکی هست که راست بگوید...

من گاهی فراتر از دیدن نگاه می کنم به آسمانی که پر از ستاره هایی است که هر روز یکی را عاشق می کنند و یکی را ناکام... و بعد سر بر می گردانم به زمین و زمینی هایی که هر روز در انتظار روزی دیگرند و من نمی دانم که تو چه طور قضاوت خواهی کرد میان عشق بازی آسمان و مقدسات زمین...!!!!!

حال که این همه میان زمین و آسمان فکرم معلق است فقط میتوانم بگویم که خدا! تو را دوست دارم...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 13:48 |
خدا...

امروز دلم شکست...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 20:39 |
و خدای ما...

بسیار فاصله است از دستان تو تا تن من ...  و من این گونه عاشقی کردن را دوست دارم.... من این گونه  صبوری را دوست دارم...

 من در انتظار بوسه ای از چشمان تو چشم از همه نا محرمان می بندم ... من این منتظر بودن را دوست دارم ... من شوق دیدار تو را دوست دارم....

تو نیستی و من با حضور تو حرف می زنم. تو را در آغوش می گیرم. بر پیشانیت بوسه می زنم و در آغوش تو می گریم...من این گونه عشق بازی را دوست دارم...

من این گونه با تو بودن را می پرستم... من تو را دوست دارم. به اندازه عطر سیبی که حوا را عاشق کرد....

من در انتظار نگاه های مهتابی تو  مهتاب را نگاه نمی کنم....  یادت نرود ماه من بودی...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 27 مهر1388 و ساعت 0:13 |
و خدای آسمان....

خدایا! تا آسمان چقدر راه است؟ بگو می آیم...اینجا هیچ کس انتظار مرا نمی کشد... گاهی از زمین و زمان خسته می شوم. اینجا راه رسیدن به دوست دور است... از آسمان هم دور تر... اینجا قلب ها مغرور می شوند.. این جا قدیمی ها کهنه می شوند... مگر نه این است که تو از همه قدیمی تری اما هیچ گاه کهنه نمی شوی...اما تو خدایی و من ...نلی! چه مقایسه ی احمقانه ای کردم...

این جا هیچ کس دلش برای من تنگ نمی شود؟ تو چی ؟ خدای من! من این جا تنهایی را می فهمم.. این جا دوستی ها در لحظه تمام می شود... آنچه را فکر نمی کنی تو را ناگزیر می کند و من در امتداد این افکار میان واژه های گزیر و ناگزیر پرسه می زنم... و به هیچ انتهایی نمی رسم مگر نهایت تو...

خدا! اعتراف می کنم به بزرگی قلب تو ...

دستان مرا بگیر...

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 22:56 |
و خدای سکوت...

این سکوت حالا شده بهانه ی حرف های من . برای تو.... که شاید گوش کنی ...

ساده می گویم.دلم تنگ شده.. برای با تو بودن...

حالا به هر جا نگاه می کنم مات تو می شوم... خاطرات تو و شب های مهتابی... درخت سیب و اول آشنایی...

حالا روزها می گذرد از روزی که تو نیستی ... راستی چند روز می گذرد ؟ می دانی ؟!!!

حالا لبخند های تو را کسانی می بینند که من در میانشان نیستم اما فقط خدا چشمان اشکبار مرا می بیند...تو نیستی...

دلتنگ ام... دلتنگی واژه ای پیش پا افتاده و تکراری... اما چه کنم؟ دلتنگی من حدی ندارد ... تو که می دانی.پس فراتر از این واژه دنبال دلتنگیم بگرد...

تو که می دانی من هر روز درخت سیب را آب می دهم تا خاطرات تو هر روز عطر سیب را نثار فضای اتاقم کنند.... با من عاشقانه بخند...

نلی

 

+ نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت 17:45 |

و خدای...

خدا! به حرف هایم گوش کن...

انگار تا هر روز حلقه ی اشک را در چشمان من نبینی و قطره های اشک بر گونه هایم سر نخورند، آرام نمی شوی. روزت شب نمی شود و شب به سحر نمی رسد...

حرفی نیست .من می گریم و تو هم به خورشید بگو شب ها بیاساید و سحر دوباره شروع کند...

اگر تو این می پسندی ، باکی نیست... اما حرف های مرا هم گوش کن...

آری ! بدان که من نه در تو تردید می کنم و نه  از تو نا امید می شوم، اما شاید تو از گریه های من به ستوه آیی...

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 0:22 |


Powered By
BLOGFA.COM