و خدای دشت . . .
ای خدای اقیانوس ها ! کاش می توانستم آنچه را که می خواهم تغییر دهم. کاش می توانستم آن چنان زندگی کنم که دیگران می زیند. کاش می توانستم شکفتن یاس و پژمردن لاله را آن چنان ببینم که دیگران می بینند. کاش می توانستم نگاهان طفلکی یتیم را آن سان نظاره کنم که دیگران نظاره گرند. کاش می توانستم .. .
ای بزرگترین مونس شب های تنهاییم! کاش می شد تمام هستی را دگرگون کرد. کاش می شد احساس را از دایره زندگی حذف کرد. کاش می شد تقدیر این کره خاکی را به دست باد سپرد. کاش می شد زشتی ها را نادیده گرفت. کاش می شد گوش ها را به شنیدن خوبی ها عادت داد. کاش می شد . . .
ای پاک! کاش بودن در طبیعت چشمه ساران معنا می شد. کاش ستارگان احساس تنهایی نمی کردند. کاش مهربانی به بزرگی دیروز بود. کاش بد بودن افتخار نبود . . .
ای مهربان! کاش هنوز هم دروغگو مجرم بود. کاش هنوز هم نگاهان پرسشگر مسکین معنا داشت. کاش هنوز هم باریدن باران نشانه رحمتت بود. کاش هنوز هم . . .
ای خدا ! اگر این کاش ها واقعیت داشتند چه ناباورانه کره سوزانت زیبا می شد . . .
اگر بارانت را دوست دارم. اگر شب هایت را می ستایم . اگر آسمانت را بوسه می زنم. اگر خورشیدت را لمس می کنم. اگر ماهت را می بویم. غروبت را می زیم. طلوعت را می خوانم. اگر دستانم به سوی تو بالا آمده. اگر زبانم تو را می خواند. اگر دلم قرین دلت است. پس کمکم کن. کمکم کن که دوستت بدارم. بیش از پیش. کمکم کن پرستش ات کنم. پروای تئ را داشته باشم. کمکم کن تا در کنار خوبیت پایبند شوم . . .
نلی
+ نوشته شده توسط نلی در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت
22:55 |