تبليغاتX
سکوت

و خدای سفر . . .

  وقتی تصمیم به سفر شد با خودم گفتم که باید از تمام لحظه هام لذت ببرم.حتی وقتایی که خسته شدیم مثل ترافیک شدید راه با آفتاب داغی که صورتم می سوزوند. ولی خوب می خواستم لذت ببرم. می خواستم حتی با خورشید مهربون باشم. حس می کردم اون فقط داره من نوازش می کنه. یه بوس آروم آروم . . .! جالبه که تو این سفر همه جور آب و هوایی هم دیدم. وقتی باد ماسه های ساحل تو هوا پخش می کرد و چشمای من می سوخت و ازش اشک میومد دیدم که گاهی باید با چشمای بارون زده دنیا رو دید.با اینکه می گن آسمون خدا هر جا که بری یه رنگه ولی دل آدما یه رنگ نیست. وقتی که نم نم بارون زمین خیس می کرد دل من صیقل داده می شد ولی شاید شیشه ها کثیف می شد. جاده ها لغزنده می شد یا آدما دیر به مقصد می رسیدن .  .  .

  گاهی باید دیر رسید گاهی باید نگاهی به آسمان کرد آسمان زلالی که ابرها وسعت آن اند. گاهی باید خورشید بود گاهی باید ماه بود روزهای آفتابی و شب های مهتابی باران های نم نم و بهاری رگبارهای زمستانی شب تاریک و ساحلی آرام دریای طوفانی و غرش آسمان گاهی باید ستاره بود

به یاد می آورم قله های سرسبز جنگلهای باران زده را به آسمانی چشم دوختم که ابرهایی پراکنده داشت و چه زیبا خدا احساس می شد . .

گاهی باید خدا بود . . .

 

                                                                                                                  نلی

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 18:1 |


Powered By
BLOGFA.COM