ایجا فقط خدا احساس می شود.. بی هیچ منتی... بی هیچ حسرتی.. بی هیچ دریغ...
اینجا خدا ستاره می شود.. بهار می شود... ابر می شود... داد می شود...
اینجا خدا سکوت هم می کند...
نلی
|
و خدای اینجا...
ایجا فقط خدا احساس می شود.. بی هیچ منتی... بی هیچ حسرتی.. بی هیچ دریغ... اینجا خدا ستاره می شود.. بهار می شود... ابر می شود... داد می شود... اینجا خدا سکوت هم می کند... نلی + نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت
22:29 |
و خدا...
خدایا! آن چنان نیازمند وجود مقدس تو شده ام که فقط و فقط حس حضور تو مرا اندکی آرام می کند. برای تو می گریم و می دانم که صدای سکوت مرا می شنوی. می دانم که همانند همیشه تنها تو مرهم همیشگی هق هق درونی و اشک های بی پناه من هستی. ای همیشه بزرگترین من ! اکنون قلب من دردمند و وجود زمستانیم رو به مرگی تدریجی است. گویا زمین هم برای این کمترین مغرور است ! اشکهایم پهنای صورتم را پوشانده ، اما ای کاش می توانستم فریاد زنم تا همه جهانیان بدانند که .. دلم خیلی گرفته خدا... می دانم که دست مرا می گیری. همین که وجودت، حس بودنت به من آرامش می دهد ، همین مرا بس...!
همین که دلم خوش است که دست مرا می فشاری و وجود زمستانیم را گرما می بخشی ، همین مرا بس...! همین که حس حضورت همدم شب های بی پناهی من است، همین مرا بس...! همین که تنها و تنها همدم اکنون من تو می شوی، همین مرا بس...! همین که می دانم حرف های مرا می شنوی و همچون دیگران فراموشم نمی کنی همین مرا بس...! متشکرم
بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی! نلی
+ نوشته شده توسط نلی در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت
22:47 |
و خدای عاشقانه هایم...
سلام! صدای ساز تو نوازشگر روح وجان من است. با تو من روحی تازه می شوم. دستان تو گرمای محبت اند. وجود تو مرا مست می کند. با تو هر لحظه رنگی تازه می گیرد. کاش می دانستی با هر بار دیدنت بودنم دوباره می شود. وقتی نگاهم می کنی چه ساده تسلیم نگاهانت می شوم. گرمی دستانت مرا هر لحظه عاشق تر می کند. کاش تو هم می دانستی که عطر نفسهایت هر روز دیوانه ترم می کند. تمام من در گرو لحظه ای نگا ه توست. کاش نگاهانت از آن من بود...
عاشقانه هایم تقدیم تو! بوی خوش تو عطریست که هر لحظه مرا مست می کند... و اکنون اسطوره زیبایی هایی که ساخته ام را دوست دارم...
10 بهمن ماه 1387 نلی
+ نوشته شده توسط نلی در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت
22:39 |
|
|