تبليغاتX
سکوت

و خدای تو...

امشب  کوله پشتی سفرم را باز کردم.با دیدن هر یک از وسایلم یک دنیا خاطرات خوب  در ذهنم مرور می شد. تو زیبا آفریدی برایم. هزاران لحظه ی زیبا که تو  زیبنده ی آن بودی. وای که دیدن آن همه فراموش نشدنی های خوب  چشمان مرا غرق اشک می کرد. بهترین سفر زندگیم ! بهترین خاطرات بودنم در تو خلاصه می شود. امشب تمام روزهای خوب خوب خوبمان را مرور کردم. تمام  تجربه ی بودنمان . امشب برای تو  می نویسم، دستی به سازم می برم، گریه را همراه می شوم، شمع روشن می کنم و خدا را جشن می گیرم... به پای بودن تو من آرام آرام هیچ می شوم...

 خوب من! با تو عاشقانه ها را تجربه کردم. دوست داشتم جدا از  تجربه ی قرن اتم این ها را با قلم به روی کاغذ بنویسم. برای تو  تا بخوانی !... اما چگونه که تو هر بار به روزهای خوبمان می رسیم   نقطه ی پایان را می گذاری .... این نقطه های تو مرا به کجا  می برند؟! هر جا که باشد بدون شک آنجا بوی سیب می دهد.می دانم .نه ؟ !

         نلی

+ نوشته شده توسط نلی در پنجشنبه 13 فروردین1388 و ساعت 23:18 |

و خدای تو...

عزيز تر از جانم!

امشب دلم بی تاب توست. تمنای وجودت را دارد. می دانی هميشه دلم می خواست در آغوش تو بگريم، نه آرام ! دلم می خواست هق هق بگريم، اندوه همه ی شبهای نبودنت را که با بودن تو آرام شوم. اين آرزوی من بود. وقتی در آغوش تو می گريستم همه چيز برايم دلنشين بود. خدا را سپاس گفتم که به آوای دلم پاسخ داد... آرزوهای نيلوفرانه ی دختری که شايد مسخره و مضحک باشد اما برايش ارزشمند و عزيز است...

امشب دلتنگ توام! اشکهايم  بی اختيار می بارند و باز هم نيازمند آغوش پر مهر توام اما تو نيستی و من محبوس در چهار ديواری اتاق محکوم به گريه های بی صدا...

کاش بودی تا گرمی وجودت مرا در آغوش می کشيد و عطر تنت مرا آرام آرام مست وجودت ميکرد. کاش نوازش دستان تو مرا آرام می کرد. امشب تمام وجودم تمنای عطر تنت را دارد.

مرا در آغوش بگير!

 کاش می دانستی، وقتی در آغوش تو می گريم صدای قلبت آرامش من است. عطر سیب...

 آری ! من عطر سِب را دوست دارم...

نلی

بامداد دهم فروردين ماه سال يکهزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدی!

+ نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت 23:44 |

و خدای تو ...

خدا را شکر که امشب چقدر می توانم خدا را شکر کنم. آری! سپاس مخصوص اوست. نمی دانی امروز چقدر زیبا آفریدی برایم.  قشنگ ترین هدیه ها را برایم رقم زدی. زیبا ترین ثانیه ها... وای که خودت نمی دانی چقدر از شادیت لذت می برم. خودت نمی دانی وقتی طنین لبخند صدایت را می شنوم  پهنای صورتم اشکبار شوق می شود. امروز چشمان تو می خندیدند، همیشه بخند... این چشم ها مرا دیوانه می کنند. آری! چشمانت مرا دیوانه می کنند، نگاهانت مرا عاشق می کنند، گرمی دستانت مرا  بی تاب میکند، حضورت مرا غرق تمنا میکند... کمی با من باش!

امشب نبودی  اما حضورت ، نه! خودت احساس می شدی... باور کن، به خداوندی خدا تو بودی و من و خدا...و دیگر هیچ... از این قشنگ تر هم مگر می شود...؟ تو ... من.... خدا

                                                                                                                           نلی

 

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت 0:49 |


Powered By
BLOGFA.COM