|
و خدای باران... خدایا! ابر های پراکنده ی آسمان تو مرا نشاط می دهند و باران های همیشه آسمانی ات روح مرا تازه می کنند. در امتداد جاده ها هم چنان تنها قدم می گذارم و به همراه باران های تو می گریم تا هیچ کس اشک چشمانم را نبیند، چه بیمی از شکستنم نیست اگر پروردگار من تو باشی، اگر یگانه ای جز تو ندارم بگذار در این بهانه ی باران برایت بگریم تا اندوه تمام تنهاییم را با هم قسمت کنیم. شنیده ام تو نیز همچون دل تنهایی من تنهایی! بیا سفره ای بیندازیم و تمام اندوه تنهایی ها را دعوت کنیم و به پاس با هم بودنمان قطره های باران میزبان سفره ی دلمان باشد. من میدانم خدای من آنقدر مهربان است که هرگاه من دلگیر غروب شوم به گوش ابرهای آسمان بی کرانش زمزمه می کند تا ببارند و من هم نفس با باران ببارم و ببارم و هیچ کس نداند اشک گونه هایم چرا غلطانند و چشمان همیشه منتطرم اشکبار ؟ اکنون آسمان هم چنان می گرید و من هم چون همیشه مست بوی باران در این ترنم طبیعت خدا را جشن می گیرم و عطر خدا را در تمنای سیب می جویم. باشد که عطر سیب مرا مست تر از همیشه سجده وار تو کند...
نلی + نوشته شده توسط نلی در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت
21:59 |
و خدای بودن تو ... امشب حس حضور تو میهمان من است و من در این میهمانی عزیز با اجازه ی تو خدا را هم دعوت کرده ام.می دانم حتما تو هم حضورش را حس می کنی. امشب بزم ما کامل است و من دیگر هیچ نمی خواهم. امشب در تلالو شمعی که همیشه برای تو روشن می کنم الماس اشکهایم برق می زنند و بر وجود نازنین تو می بارند و امشب اشکباران سکوت تو می شوم و خدا می بیند. آه ! نفس بکش! ببین ، ببین مرا ! امشب در این میهمانی تو من می رقصم و می رقصم و می رقصم و . . .خسته نشو! من همچنان می رقصم ومی رقصم و می رقصم و دیوانه تر از دیوانگی های خاموش فریاد می کشم و می رقصم و ... هان ! تو هم بخند، من به آسمان ها می روم وقتی که تو می خندی... ببین خدا میهمان ماست . میهمان عزیزی داریمر ، پس بخند... امشب من می رقصم و می رقصم و به آسمان ها می روم... ستاره ای چشمک می زند و من عاشق می شوم ... ستاره را در آغوش می گیرم و می رقصم و می رقصم و ... امشب با هم بودنمان را جشن گرفته ام. سکوت نکن! بخند، ببین من برای بودن تو خدا رادعوت کرده ام...پس بخند، فریاد بکش، بخند... امشب از آسمان سیب می بارد. با من برقص...! نلی + نوشته شده توسط نلی در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت
12:0 |
و خدای تو... و دلم باز هم بهانه گیر تو شده . خورشید تازه بالا آمده و ندای آسمان شروع روزی دیگر است . و من دستان همیشه گرم و نگاه همیشه مهربان تو را به خاطر می آورم و دلم می خواهد در امروز هایی دیگر خورشید نگاه تو مرا بی تاب کند. و آنچنان در تو غرق شوم تا خداوند جانم را بستاند. چشمان تو مرا نگاه می کنند و من مبهوت گیرایی نگاه تو آن دو الماس رویایی ام را می پرستم. دستان پر از مهر تو در تمنای دست من بلندای محبت اند.و من این تندیس عطوفت را می پرستم.من نگاه تو ، چشمان تو، دستان تو، من وجود تو را می پرستم. یگانه ی من ! من تمام تجربه بودنم را نثار تو می کنم . من تمام ستایشم را تقدیم تو می کنم.سبز باش! من عطر سیب را در نگاه تو می پرستم....! نلی + نوشته شده توسط نلی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت
12:1 |
|
|