تبليغاتX
سکوت
یه روزی دستای کوچیک من و تو درخت دوستی مونو کاشتن

درختی که حالا از سنگینی سیبای سرخ محبت سر خم کرده

وقتی از این درخت پر بار میوه های محبت می ریزه تو دشت دلامون

این حقش نیست بذاریم بی کس و تنها بمیرن

بیا کنارم بشین دلم نمیخواد هیچوقت غمگین باشی

هیچوقت ... هیچوقت

یه سیب سرخ برات می چینم میگم اینو بخور خوب میشی

با بی میلی نگاش می کنی و میگی : این ... یه سیب

گازش می زنی و همه غصه هاتو از یاد می بری

بهم میگی تو نمی خوری ؟ میگم نه ...همش مال تو

میرم و همه سیبای سرخی رو که سهم خودمه می آرم برای تو

تا تو یه وقت غصه نخوری ... تا تو بخندی ... تو شاد باشی

وقتی داری با لذت به سیب سرخ دلم گاز میزنی لبخند از رو لبام محو نمیشه

آخه دلم میخواد با شوق بخوریش و نفهمی که من تمام غصه های دلتو خوردم و پشت خنده های کبودم اشک ریختم

تا نفهمی منم... منم دلم می خواست ... یه سیب داشته باشم ... یه سیب سرخ

منم دلم می خواست فقط یه بار مزه شو بچشم ... فقط یه بار

اما نه ... دیدن برق چشمات موقع گاز زدن اون سیب سرخ برام یه دنیاست

من هیچی نمی خوام

+ نوشته شده توسط نلی در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 18:59 |

و خدای تو...

آن شب دلم می خواست تمام بودن من تو بودی وتو . می خواستم تو را در آغوش بگیرم و آن قدر در آن آغوش پر مهرت بگریم و بگریم تا اندوه تمام سال های تولدم فراموش شود و فقط تو بمانی و تو ...

نبودی اما من شمع کیک تولدم را با حس حضور تو فوت کردم. آن شب من با حس حضور تو می خندیدم، می رقصیدم، راه می رفتم...آن شب من با تو جایی قدم می زدم که جای پایت تکرار می شد. جایی که همیشه بودی اما آن شب نه !!! شانه به شانه با تو راه می رفتیم و من برای تو حرف می زدم و تو گوش می دادی، آن شب تو خیلی خوب گوش می دادی...! و من دلم می خواست هم چنان برای تو حرف بزنم و اشک بریزم و اشک...

نبودی اما آن شب من با تو می دویدم و فریاد می کشیدم و می خندیدم....

آن شب من تا ماه با تو سخن گفتم و آن قدر گریستم که شاید تو هم خسته شدی....

آن شب من از آسمان سیب می چیدم....

سیب سرخ....!!!!!

 

نلی 

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 23:45 |
و خدای من...

تولدت مبارک نلی...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت 13:8 |


Powered By
BLOGFA.COM