تبليغاتX
سکوت -

و خدای تو...

عزيز تر از جانم!

امشب دلم بی تاب توست. تمنای وجودت را دارد. می دانی هميشه دلم می خواست در آغوش تو بگريم، نه آرام ! دلم می خواست هق هق بگريم، اندوه همه ی شبهای نبودنت را که با بودن تو آرام شوم. اين آرزوی من بود. وقتی در آغوش تو می گريستم همه چيز برايم دلنشين بود. خدا را سپاس گفتم که به آوای دلم پاسخ داد... آرزوهای نيلوفرانه ی دختری که شايد مسخره و مضحک باشد اما برايش ارزشمند و عزيز است...

امشب دلتنگ توام! اشکهايم  بی اختيار می بارند و باز هم نيازمند آغوش پر مهر توام اما تو نيستی و من محبوس در چهار ديواری اتاق محکوم به گريه های بی صدا...

کاش بودی تا گرمی وجودت مرا در آغوش می کشيد و عطر تنت مرا آرام آرام مست وجودت ميکرد. کاش نوازش دستان تو مرا آرام می کرد. امشب تمام وجودم تمنای عطر تنت را دارد.

مرا در آغوش بگير!

 کاش می دانستی، وقتی در آغوش تو می گريم صدای قلبت آرامش من است. عطر سیب...

 آری ! من عطر سِب را دوست دارم...

نلی

بامداد دهم فروردين ماه سال يکهزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدی!

+ نوشته شده توسط نلی در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت 23:44 |


Powered By
BLOGFA.COM