تبليغاتX
سکوت - تو...

و خدای تو...

امشب  کوله پشتی سفرم را باز کردم.با دیدن هر یک از وسایلم یک دنیا خاطرات خوب  در ذهنم مرور می شد. تو زیبا آفریدی برایم. هزاران لحظه ی زیبا که تو  زیبنده ی آن بودی. وای که دیدن آن همه فراموش نشدنی های خوب  چشمان مرا غرق اشک می کرد. بهترین سفر زندگیم ! بهترین خاطرات بودنم در تو خلاصه می شود. امشب تمام روزهای خوب خوب خوبمان را مرور کردم. تمام  تجربه ی بودنمان . امشب برای تو  می نویسم، دستی به سازم می برم، گریه را همراه می شوم، شمع روشن می کنم و خدا را جشن می گیرم... به پای بودن تو من آرام آرام هیچ می شوم...

 خوب من! با تو عاشقانه ها را تجربه کردم. دوست داشتم جدا از  تجربه ی قرن اتم این ها را با قلم به روی کاغذ بنویسم. برای تو  تا بخوانی !... اما چگونه که تو هر بار به روزهای خوبمان می رسیم   نقطه ی پایان را می گذاری .... این نقطه های تو مرا به کجا  می برند؟! هر جا که باشد بدون شک آنجا بوی سیب می دهد.می دانم .نه ؟ !

         نلی

+ نوشته شده توسط نلی در پنجشنبه 13 فروردین1388 و ساعت 23:18 |


Powered By
BLOGFA.COM