و خدای تو...
امشب کوله پشتی سفرم را باز کردم.با دیدن هر یک از وسایلم یک دنیا خاطرات خوب در ذهنم مرور می شد. تو زیبا آفریدی برایم. هزاران لحظه ی زیبا که تو زیبنده ی آن بودی. وای که دیدن آن همه فراموش نشدنی های خوب چشمان مرا غرق اشک می کرد. بهترین سفر زندگیم ! بهترین خاطرات بودنم در تو خلاصه می شود. امشب تمام روزهای خوب خوب خوبمان را مرور کردم. تمام تجربه ی بودنمان . امشب برای تو می نویسم، دستی به سازم می برم، گریه را همراه می شوم، شمع روشن می کنم و خدا را جشن می گیرم... به پای بودن تو من آرام آرام هیچ می شوم...
خوب من! با تو عاشقانه ها را تجربه کردم. دوست داشتم جدا از تجربه ی قرن اتم این ها را با قلم به روی کاغذ بنویسم. برای تو تا بخوانی !... اما چگونه که تو هر بار به روزهای خوبمان می رسیم نقطه ی پایان را می گذاری .... این نقطه های تو مرا به کجا می برند؟! هر جا که باشد بدون شک آنجا بوی سیب می دهد.می دانم .نه ؟ !
نلی

