و خدای تو...
و دلم باز هم بهانه گیر تو شده . خورشید تازه بالا آمده و ندای آسمان شروع روزی دیگر است . و من دستان همیشه گرم و نگاه همیشه مهربان تو را به خاطر می آورم و دلم می خواهد در امروز هایی دیگر خورشید نگاه تو مرا بی تاب کند. و آنچنان در تو غرق شوم تا خداوند جانم را بستاند.
چشمان تو مرا نگاه می کنند و من مبهوت گیرایی نگاه تو آن دو الماس رویایی ام را می پرستم. دستان پر از مهر تو در تمنای دست من بلندای محبت اند.و من این تندیس عطوفت را می پرستم.من نگاه تو ، چشمان تو، دستان تو، من وجود تو را می پرستم.
یگانه ی من ! من تمام تجربه بودنم را نثار تو می کنم . من تمام ستایشم را تقدیم تو می کنم.سبز باش!
من عطر سیب را در نگاه تو می پرستم....!
نلی
+ نوشته شده توسط نلی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت
12:1 |

