و خدای بودن تو ...
امشب حس حضور تو میهمان من است و من در این میهمانی عزیز با اجازه ی تو خدا را هم دعوت کرده ام.می دانم حتما تو هم حضورش را حس می کنی. امشب بزم ما کامل است و من دیگر هیچ نمی خواهم. امشب در تلالو شمعی که همیشه برای تو روشن می کنم الماس اشکهایم برق می زنند و بر وجود نازنین تو می بارند و امشب اشکباران سکوت تو می شوم و خدا می بیند.
آه ! نفس بکش! ببین ، ببین مرا ! امشب در این میهمانی تو من می رقصم و می رقصم و می رقصم و . . .خسته نشو! من همچنان می رقصم ومی رقصم و می رقصم و دیوانه تر از دیوانگی های خاموش فریاد می کشم و می رقصم و ...
هان ! تو هم بخند، من به آسمان ها می روم وقتی که تو می خندی... ببین خدا میهمان ماست . میهمان عزیزی داریمر ، پس بخند...
امشب من می رقصم و می رقصم و به آسمان ها می روم... ستاره ای چشمک می زند و من عاشق می شوم ... ستاره را در آغوش می گیرم و می رقصم و می رقصم و ...
امشب با هم بودنمان را جشن گرفته ام. سکوت نکن! بخند، ببین من برای بودن تو خدا رادعوت کرده ام...پس بخند، فریاد بکش، بخند...
امشب از آسمان سیب می بارد. با من برقص...!
نلی

