تبليغاتX
سکوت -

و خدای باران...

خدایا! ابر های پراکنده ی آسمان تو مرا نشاط می دهند و باران های همیشه آسمانی ات روح مرا تازه می کنند. در امتداد جاده ها هم چنان تنها قدم می گذارم و به همراه باران های تو می گریم تا هیچ کس اشک چشمانم را نبیند، چه بیمی از شکستنم نیست اگر پروردگار من تو باشی، اگر یگانه ای جز تو ندارم بگذار در این بهانه ی باران برایت بگریم تا اندوه تمام تنهاییم را با هم قسمت کنیم. شنیده ام تو نیز همچون دل تنهایی من تنهایی! بیا سفره ای بیندازیم و تمام اندوه تنهایی ها را دعوت کنیم و به پاس با هم بودنمان قطره های باران میزبان سفره ی دلمان باشد. من میدانم خدای من آنقدر مهربان است که هرگاه من دلگیر غروب شوم به گوش ابرهای آسمان بی کرانش زمزمه می کند تا ببارند و من هم نفس با باران ببارم و ببارم و هیچ کس نداند اشک گونه هایم چرا غلطانند و چشمان همیشه منتطرم اشکبار ؟

اکنون آسمان هم چنان می گرید و من هم چون همیشه مست بوی باران در این ترنم طبیعت خدا را جشن می گیرم و عطر خدا را در تمنای سیب می جویم. باشد که عطر سیب مرا مست تر از همیشه سجده وار تو کند...

 

نلی

+ نوشته شده توسط نلی در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت 21:59 |


Powered By
BLOGFA.COM