تبليغاتX
سکوت - سیب سرخ

و خدای تو...

آن شب دلم می خواست تمام بودن من تو بودی وتو . می خواستم تو را در آغوش بگیرم و آن قدر در آن آغوش پر مهرت بگریم و بگریم تا اندوه تمام سال های تولدم فراموش شود و فقط تو بمانی و تو ...

نبودی اما من شمع کیک تولدم را با حس حضور تو فوت کردم. آن شب من با حس حضور تو می خندیدم، می رقصیدم، راه می رفتم...آن شب من با تو جایی قدم می زدم که جای پایت تکرار می شد. جایی که همیشه بودی اما آن شب نه !!! شانه به شانه با تو راه می رفتیم و من برای تو حرف می زدم و تو گوش می دادی، آن شب تو خیلی خوب گوش می دادی...! و من دلم می خواست هم چنان برای تو حرف بزنم و اشک بریزم و اشک...

نبودی اما آن شب من با تو می دویدم و فریاد می کشیدم و می خندیدم....

آن شب من تا ماه با تو سخن گفتم و آن قدر گریستم که شاید تو هم خسته شدی....

آن شب من از آسمان سیب می چیدم....

سیب سرخ....!!!!!

 

نلی 

+ نوشته شده توسط نلی در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 23:45 |


Powered By
BLOGFA.COM