<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سکوت</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/</link>
<description>ناگفته های نا تمام</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 Oct 2009 18:59:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;و خدای این شب ها...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وای که چقدر دلم برای بوسیدن آن چشمان رویایی تنگ شده. چقدر دلم برای آن خنده های همیشه شیرین تنگ شده. برای آن دستان پر از مهر و آغوشی بی دقدقه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روز ها بدون اغراق هر لحظه در خاطرم مرور می شوی و آن هنگام که بی اختیار حلقه ی اشک بر چشمانم نقش می بندد براستی آغوش تو را کم می آورم...آغوشی که برای من امن ترین و آرام ترین است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هر بار که قصد نوشتن از تو می کنم بی اختیار گونه هایم تر می شوند... حالا هم دلم می خواهد تو بودی و مثل هر بار در آغوش تو هق هق می گریستم.... اما تو نیستی تا حتی با نوازش انگشتانت اشک گونه های مرا پاک کنی و با نگاهی مهتابی در چشمانم نگاه کنی و بعد با لبخندی دردانه مرا مست و آرام کنی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا من ماندم و پیراهنی از تو یادگار...پیراهنی که اگر هزار بار ببوسم و ببویمش سیر نمی شوم و هر بار عطر سیب مرا مست تر از همیشه می کند.... من عطر پیراهن تو را به دنیا نمی دهم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 18:59:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>و خدای همه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا! گاهی  شرم می کنم از این که نام مقدس انسان بر همچون منی گذارده شده... گاهی شرم می کنم که من هم  میان این آدم ها هر روز که می گذرد بیشتر از خلوص این عالم کم می کنم و به این می اندیشم که تو هنوز از آینده ی بشریت نا امید نشده ای ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یعنی که تو هنوز خسته نشدی و هنوز دل بسته ای که بشر رسالت انسان بودنش را ارج نهد. این یعنی هنوز هستند کسانی که تعالی انسان بودن را به کمال می رسانند... این یعنی اینکه هنوز میتوان انسان بود و به نام خود بالید....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من گاهی خسته می شوم از آدم هایی که جز خود را نمی بینند اما همچنان بر این باورم که در برابر هر دشمن یکی هست که دوست بدارد و در برابر هر دروغ گو یکی هست که راست بگوید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من گاهی فراتر از دیدن نگاه می کنم به آسمانی که پر از ستاره هایی است که هر روز یکی را عاشق می کنند و یکی را ناکام... و بعد سر بر می گردانم به زمین و زمینی هایی که هر روز در انتظار روزی دیگرند و من نمی دانم که تو چه طور قضاوت خواهی کرد میان عشق بازی آسمان و مقدسات زمین...!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال که این همه میان زمین و آسمان فکرم معلق است فقط میتوانم بگویم که خدا! تو را دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 10:18:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم شکست...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز دلم شکست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 17:08:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاصله ی دستان تو تا...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>و خدای ما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسیار فاصله است از دستان تو تا تن من ...  و من این گونه عاشقی کردن را دوست دارم.... من این گونه  صبوری را دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من در انتظار بوسه ای از چشمان تو چشم از همه نا محرمان می بندم ... من این منتظر بودن را دوست دارم ... من شوق دیدار تو را دوست دارم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نیستی و من با حضور تو حرف می زنم. تو را در آغوش می گیرم. بر پیشانیت بوسه می زنم و در آغوش تو می گریم...من این گونه عشق بازی را دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این گونه با تو بودن را می پرستم... من تو را دوست دارم. به اندازه عطر سیبی که حوا را عاشق کرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در انتظار نگاه های مهتابی تو  مهتاب را نگاه نمی کنم....  یادت نرود ماه من بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 20:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه آسمان کجاست...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>و خدای آسمان....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا! تا آسمان چقدر راه است؟ بگو می آیم...اینجا هیچ کس انتظار مرا نمی کشد... گاهی از زمین و زمان خسته می شوم. اینجا راه رسیدن به دوست دور است... از آسمان هم دور تر... اینجا قلب ها مغرور می شوند.. این جا قدیمی ها کهنه می شوند... مگر نه این است که تو از همه قدیمی تری اما هیچ گاه کهنه نمی شوی...اما تو خدایی و من ...نلی! چه مقایسه ی احمقانه ای کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جا هیچ کس دلش برای من تنگ نمی شود؟ تو چی ؟ خدای من! من این جا تنهایی را می فهمم.. این جا دوستی ها در لحظه تمام می شود... آنچه را فکر نمی کنی تو را ناگزیر می کند و من در امتداد این افکار میان واژه های گزیر و ناگزیر پرسه می زنم... و به هیچ انتهایی نمی رسم مگر نهایت تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا! اعتراف می کنم به بزرگی قلب تو ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستان مرا بگیر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 19:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>و خدای سکوت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سکوت حالا شده بهانه ی حرف های من . برای تو.... که شاید گوش کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساده می گویم.دلم تنگ شده.. برای با تو بودن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به هر جا نگاه می کنم مات تو می شوم... خاطرات تو و شب های مهتابی... درخت سیب و اول آشنایی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا روزها می گذرد از روزی که تو نیستی ... راستی چند روز می گذرد ؟ می دانی ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا لبخند های تو را کسانی می بینند که من در میانشان نیستم اما فقط خدا چشمان اشکبار مرا می بیند...تو نیستی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگ ام... دلتنگی واژه ای پیش پا افتاده و تکراری... اما چه کنم؟ دلتنگی من حدی ندارد ... تو که می دانی.پس فراتر از این واژه دنبال دلتنگیم بگرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو که می دانی من هر روز درخت سیب را آب می دهم تا خاطرات تو هر روز عطر سیب را نثار فضای اتاقم کنند.... با من عاشقانه بخند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 14:14:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا به حرف هایم گوش کن...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;و خدای...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا! به حرف هایم گوش کن... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگار تا هر روز حلقه ی اشک را در چشمان من نبینی و قطره های اشک بر گونه هایم سر نخورند، آرام نمی شوی. روزت شب نمی شود و شب به سحر نمی رسد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرفی نیست .من می گریم و تو هم به خورشید بگو شب ها بیاساید و سحر دوباره شروع کند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر تو این می پسندی ، باکی نیست... اما حرف های مرا هم گوش کن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آری ! بدان که من نه در تو تردید می کنم و نه  از تو نا امید می شوم، اما شاید تو از گریه های من به ستوه آیی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 20:51:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;و خدای این شب ها....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من سعی می کنم که در نوشتن تو نه افراط کنم و نه تفریط.... اما گاهی آدم دلش می خواهد آن قدر بنویسد که واژه ها کم بیایند و گاهی آن قدر ننویسد که گاهی و فقط گاهی ته گوشه های دلت برای دل نوشته های من تنگ شود و در پس کوچه های خیالت به فکر فرو روی که شاید عطر سیب طراوت همیشگی اش را نداشته باشد. آن وقت صبح که بیدار شدی یک سبد پر از سیب گلاب به همراه چند خط ناقابل از دست نوشته های خودت  تقدیم باد کنی تا به حوا برسد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن وقت من آن قدر خوشحال می شوم و به خود می بالم و در دل به خود پز می دهم که حتی ننوشتن های من هم می تواند عطر سیبی از تو برساند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما ای کاش این ها همه واقعیت داشت. پس من همچنان در نوشتن تو نه افراط می کنم و نه تفریط...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 01:01:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>و خدای امشب....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه از پیش خدا آمده ام. با هدیه ای که خدا برای تو فرستاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یادم نرفته بود که سلام عطر سیب را به خدا برسانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 00:17:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا میداند...</title>
<link>http://sokooteneli.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و خدایی که میان ماست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آری خدایی که میان ماست می داند که من چقدر دلتنگم! دلتنگ تو ، رایحه ی سیب...خدا می داند که قلبم چگونه بی تابی می کند ... خدا می داند که چگونه نگاهانم به هر سو تو را می جوید... خدا می داند که قدم هایم چگونه  در راه تو عابر مانده است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بر زمینی قدم می زدم که تو از آن جا گذر کرده بودی... زمین می داند چه حالی داشتم و پاهایم چگونه در گام بر داشتن تردید می کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو نمی دانی من چقدر  نا آرامم. خدا می داند... همان خدایی که میان ماست، همان خدایی که به شب نشینی ما میهمان بود... یادت می آید؟! همان خدایی که طعم سیب را به حوا چشاند تا همیشه عاشق بماند... می دانی من از کدام خدا حرف می زنم؟! آری ، همان خدایی که مهربان است ، همان خدایی که تنهاست، همان خدایی که...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ثانیه ها می گذرند و زمان می داند که هر لحظه ی نبودن تو چه بی رحمانه مرا دچار حادثه می کند...زمان می گذرد وشایدروزی تو دیگر مرا مرور نکنی و آنقدر در تکاپو های روز مره ات غرق شوی که به یاد نیاوری عطر سیبی را که روزی دوستش داشتی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بپرس! تو هم بپرس ... از خدایمان بپرس مگر می شود حوا دلتنگ عطر سیب نباشد؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;نلی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokooteneli&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>sokooteneli</dc:creator>
<guid>http://sokooteneli.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
